نسخه محمد
یه روز نیمه ابری، خانومی همراه 3 تا بچه قد و نیم قد وارد داروخونه شد، به روال اون روزا، یه چادر نخی با یه طرح سنگین سرش بود. نسخه ها رو گرفتم و از بین اونا یکیو جدا کردم و نشونش دادم: اینه! رفتم عقب داروخونه، میز همکار حسابدارمون که در غیاب مدیر، مسئولمون بود، عقب داروخونه بود، جلوی میزش وایسادم، صحبتش تموم شد، ماجرا رو تعریف کردم. همکارم نگاهی به نسخه ها انداخت، با علامت سوالی تو صورتش گفت: بیا بریم ببینم.
یا جناب علی
به خاطر "جناب علی"، به خاطر ننجون و بابا جون از بچگی، اسم "حضرت علی" رو از ننجون و باباجونم می شنیدم. سال های آخر دولا دولا راه می رفتند، هر بار می خواستند بلند شوند، دستشون رو می گرفتند به زانوشونو می گفتند: یا "جناب علی" برگشتنی، لوده های انگور رو می ذاشتن دوطرف حیوون و روشم یه غربیل پرانگور، برای بچه های کوچه و فامیلایی که باغچه نداشتند... از خودم پرسیدم این نام برای تو یادآور چیست؟
